الشيخ البهائي العاملي
11
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
آنقدر در شهر تن ماندى اسير * كان وطن يكباره « 1 » رفتت از ضمير رو بتاب از جسم و جان را شاد كن * موطن اصلى خود را ياد كن زين جهان تا آنجهان بسيار نيست * در ميان جز يك نفس در كار نيست تا به چند اى شاهباز پرفتوح * باز مانى دور از اقليم روح حيف باشد از تو اى صاحب هنر * كاندرين ويرانه ريزى بال و پر تا بكى اى هدهد شهر سبا * در غريبى مانده باشى بسته پا جهد كن اين بند از پا باز كن * بر فراز لامكان پرواز كن 150 تا بكى در چاه طبعى سرنگون * يوسفى يوسف بيا از چه برون تا عزيز مصر ربانى شوى * وارهى از جسم و روحانى شوى فصل فى أن البلايا و المحن فى هذا الطريق و ان كانت عسيرة « 2 » لكنها على المحب يسيرة بل هى الراحة العظمى و النعمة الكبرى ايها القلب الحزين المبتلا * فى طريق العشق انواع البلا لكن القلب العشوق الممتحن * لا يبالى بالبلايا و المحن سهل باشد در ره فقر و فنا * گر رسد تن را تعب جان را عنا « 3 » رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ * گرد گله توتياى چشم گرگ كى بود در راه عشق آسودگى * سر بسر در دست و خون آلودگى « 4 » تا نسازى بر خود آسايش حرام * كى توانى زد به راه عشق گام غير ناكامى در اين ره كام نيست * راه عشق است ، اين ره حمام نيست
--> ( 1 ) - نخ : يكبارگى رفت از ضمير ( 2 ) - نخ : ( كثيره ) و متن ترجيح دارد ( 3 ) - بفتح عين رنج و مشقت ( 4 ) - سر بسر در دست و خون پالودگى